خاطره پیمایش رامهرمز به لنده
در سالهای قبل از انقلاب برای پیدا کردن یک مسیر نو، نه دسترسی به اینترنت بود و نه کروکی مسیر.
غیر از راهنمای محلی که به ندرت همراه داشتیم عمدتا از نقشه های منحنی میزان ۱:۵۰۰۰۰ ارتش شاهنشاهی در طراحی مسیر استفاده میکردیم که البته دسترسی به آن جنبه امنیتی داشت. از هواشناسی کوهستان هم اصلا خبری نبود و صد البته هواشناسی های شهر ها هم بسیار باسمه ای بود.
یکی از این مسیر ها پیمایش رامهرمز – لنده به همراه صعود قلل کوه سیاه و کوه سفید به ارتفاع تقریبی ۳۰۰۰ متر بود. اگر اشتباه نکنم صبح روز ۲۵ اسفند سال ۱۳۵۶ بود که به عنوان مهمان یک گروه دانشجویی فعال در زمینه کوهنوردی با قطار به شهر رامهرمز رفته و درمیان انبوه سبزه زار و گل و علف که شاید ارتفاع آن بدون اغراق به یک متر یا بیشتر میرسید در دشتی هموار به سوی کوههای جنگلی روانه شدیم تا در برنامه ای نه روزه به این هدف نایل شویم.
پس از عبور از کوههای صخره ای و زاگرسی به قسمتی مسطح و جنگلی (جنگل درختان بلوط) رسیدیم و کمپ خود را همانجا برپا داشتیم.
حدود ۴ صبح روز بعد با فریاد و همهمه عده ای که آمرانه به ما دستور بیدار باش میدادند از خواب بیدار شده و با تعدادی نظامی مسلح مواجه شدیم که از ما میخواستند وسایلمان را جمع کرده و با ایشان همراه شویم. در آن روزها فضای سیاسی کشور متفاوت شده و وارد مرحله حاد تقابل جریان حاکم و انقلابیون شده بود.
دیگر تقریبا تاریکی شب را پشت سر گذاشته بودیم که به عمراه یه گروه چهار نفره نظامیان که سه نفر از ایشان سرباز بوده اند راهی شدیم. از ما سوال کردند که برای چه به این منطقه آمده اید و کی هستید و به کجا میروید. ما نیز توضیحات لازم را به ایشان داده و گفتیم که قصد ما این است که به سوی لنده برویم که اظهار داشتند پاسگاه ما هم لنده است و به همان سمت خواهیم رفت.
شب دوم به مدرسه ای رسیدیم و همانجا را برای اتراق به ما معرفی کردند. در بین راه نظامیان به ما اظهار داشتند گزارشاتی از خبر چین های محلی داشتیم که عده ای خرابکار برای انفجار چاههای نفت به منطقه آمده اند و ما نیز به همین خاطر به سراغتان آمده ایم ولی الان متوجه شدیم که اشتباه کردیم ولی ناگزیریم شما را پیش فرماندهمان ببریم.
بعد ها متوجه شدیم یکی دو نفر از اعضای ساده دل گروه در طول مسیر جهت گشودن باب گفتگو با مردم محلی بین راه ( یا به تعبیر آن زمان توده ها) یکی دو سوال در مورد وجود چاههای نفت !! در منطقه پرسیده بودند و این شائبه غلط را ایجاده نمودند.
در حیاط مدرسه، زمین والیبال بسیار خوبی همراه با توپ و تور وجود داشت. در بین ما والیبالیست هایی در سطح قهرمانی دانشگاه بودند و با پیشنهاد بازی به سربازان ، تا آخرین ساعات روشنایی روز با ایشان به بازی والیبال پرداختیم.
روزهای بعد نیز دوستی مان تحکیم شد و خاطرات زیادی از زندگی برای همدیگر تعریف کردیم. یکی از آنان که خود را بچه شاه عبدالعظیم ، معرفی کرده بوداز اینکه میدید عده ای از شهر تهران به آن منطقه دور دست آمده اند بسیار خوشحال بود.
در طی مسیر از دامنه های کوه سیاه نیز گذشتیم اما اجازه صعود به آن را نداشتیم.
غروب ۲۹-۱۲-۵۶ (شب عید) به لنده رسیدیم و با همراهی سربازان مستقیما به جناب سروان جوان لر که فرمانده پاسگاه بود معرفی شدیم.
این فرمانده پاک دل و وظیفه شناس که از قبل در جریان ماهیت واقعی ما قرار گرفته بود بدون هیچ سوال و جوابی، ما را به منزل خود و پای سفره پر رونق شب عید خودش برد و با حجب و حیای خاصی از ما پذیرایی کرد.
لازم به ذکر است که تعداد معدودی از دوستان همراه به دلیل داشتن تفکرات فوق انقلابی از پذیرایی جناب سروان خونگرم خود را محروم کردند.
شب را در جایی گرم و نرم مهمان فرمانده پاسگاه، با نوای ترانه “دایه دایه وقت جنگه” از ضبط صوت منزل ایشان به سر کردیم و طبق قرار قبلی همراه سرباز راهنمایی که جناب سروان طبق قول روز قبل خود همراه با عذر خواهی از بابت بر هم خوردن برنامه ما ، به سمت قله سفید کوه رفتیم.
سرباز محلی تا پای کوه همراه ما آمد و گفت که عصر منتظرتان هستیم تا مینی بوس در اختیار بگذاریم و بتوانید به اهواز بروید.
در هوای روز اول نوروزجنوب و در بستری پر از گل و گیاه و در دامنه زیبا و جنگلی زاگرس راه صعود کوه سفید را در پیش گرفته و آنرا صعود نمودیم. شادی و نشاط بسیاری در جمع ما همراه با بازیهای سرگرم کننده و ورزشی آن زمان حاکم بود.
عصر آن روز به لنده برگشته و با مینی بوسی که برایمان گرفته بودند به سمت دهدشت و بهبهان و در خاتمه اهواز ، برگشتیم.
شب را در کنار رودخانه- چه عرض کنم شما بخوانید دریا- کارون چادر زدیم.
در ماسه زار زیبا و تمیز کنار رودخانه خروشان و ترسناک کارون شبی خوش را سپری کردیم. رودخانه ای که ساحل آن طرفش را نمیدیدم.
روز بعد که فکر میکنم سومین روز نوروز بود سوار قطار شده و به سوی تهران رهسپار شدیم.

*سالها بعد به کنار کارون رفتیم دو رودخانه باریک در حد رودخانه هراز را دیدیم که در بستر آن تعداد زیادی لاستیک مستعمل کامیون و آشغال و تنه درخت سر از کف بیرون زده و تعدادی گاو میش در داخل آب نشسته بودند. عرض آن را در دو طرف با دیوار حائل تقلیل داده و پشت دیوارها را با کامیون های خاک و نخاله پر میکردند.

This Post Has 0 Comments